۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

ماجرای " دانی" ( کره الاغ سفید من) و" چی چی چاوز"

نشسته بودم دم درب خونه داشتم حساب و کتاب اجاره سرماه و هزینه های مدرسه بچه و خلاصه حساب خرج و دخل و بدهی و... تو ذهنم مرور میکردم که یهو چشمم افتاد به "دانی" که داشت چهار نعل به سمت من میامد ویک خط در میون هم یه جفتک ول میکرد رو هوا ( خودش میگه تو کلاس رزمی بهش میگن " گوگینی از عقب"، وقتی رسید گفت پاشو برو تو بشین فکر کن یک چند تا حرف قلنبه سلنبه یه جایی بنویس شاید گرفت، من که هاج و واج مونده بودم که این چی میگه، گفتم واضح تر بگو ببینم چی میگی من که نگرفتم، گفت مگه قول ندادی سقف طویله رو درست کنی، مگه قول ندادی یه دیش و رسیور برای من تو طویله بزاری تا از شر سیمای ضرغامی نجاتم بدی و... گفتم خبه! خبه! کی از این حرفا و نوشتن پول در آورده که من دربیارم؟ گفت زیر چارسوق ول میزدیم، آدما با هم راجب این " چی چی چاوز" حرف میزدن، خندیدم گفتم خوب، گفت تو این چهار سال هر دفعه اومده یه چیزی از رو کاغذ خونده و بهش پالایشگاه و جاده سازی و خونه سازی و... وام چند صد میلیونی دلاری بگیرو نده و رفته عشق و حال با مانکن ها، ...( مونده بودم بخندم یا گریه کنم ) دوباره گفت ده برو بنویس، از کوره در رفتم و گفتم الاغ نادون این عوضی ... جلو دهنمو گرفتم، با صدای پایین گفت آخه این دفعه ممکنه چندتا استان براش سند بزنن، گوشام تیز شد، گفتم بله!؟ گفت امروز می گفتن اینبار دو سه تا مذهب رو با هم قاطی پاطی کرده یه آشی پخته رفته زیارت حرم معصومه، سرم گیج رفت و چند تا کره الاغ سفید دیدم و از هوش رفتم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می‌توانند نظر خود را ارسال کنند.